فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

618

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

طناب را سخت گره زد ، - الكَلَامَ : سخن را پوشيده گفت ، - الأُمُورَ : كارها را درهم برهم كرد ، - البَيْتَ : براى خانه سقف ساخت ، - اليَمينَ : سوگند خورد ، - الدِّبسَ و نَحْوَه : شيره و مانند آن را جوشانيد تا سِفت و غليظ شد . العَقْد - مص ، - ج اعْقَاد و عُقُود : آنچه از ساختمان كه به سقف رسيده و ساخته شده باشد ، - ج عُقُود : پيمان و قرارداد دو طرفه مانند « عَقْدُ الْبَيع » : قرار داد فروش ؛ « انْفَرَطَ عَقْدُهم » : آنها پراكنده شدند . العِقْد - ج عُقُود : گردنبند . العَقَد - توده‌هاى شن كه بر روى هم انباشته شده باشد . العَقِد - مرادف ( العَقَد ) است ؛ « لِسَانٌ عَقِدٌ » : زبانى كه هنگام سخن گفتن گرفته شود و يا بَند آيد . العَقْدَاء - مؤنّث ( الأَعْقَد ) است . العُقْدَة - ج عُقَد : جاى گره زدن ، پشتوانهء هر چيزى كه آن را نگهدارى و محكم كند ، واحد سرعت دريائى كه برابر با 1853 متر در ساعت است ، بيعت كه براى واليان گرفته شود ، فرمانروائى بر شهر و كشور ، زمين كشاورزى و بارور ، كفايت و جربزهء شخص ، زمين پُر از درخت و گياه ، - مِنْ كُلِّ شَيْءٍ : لزوم و نافذ بودن هر چيزى ؛ « عُقْدةُ اللَّسانِ » : گرفتگى زبان ؛ « فى لِسَانِه عُقْدَةٌ » : در زبان او پيچيدگى و گرفتگى وجود دارد ؛ « العُقْدَةُ النَّفْسِيَّةُ » : عقدهء روانى كه در باطن انسان از ترس و يا شرم و حيا پديد آيد ؛ « سبَّبَ لَه صَلَعُه عُقَدَةً نَفْسِيَّةً » : نداشتن موى سر براى او عقدهء روانى ايجاد كرده است ؛ « تَحَرَّر مِنْ عُقْدَتِه النَّفْسِيَّةِ » : عقدهء خود را خالى كرد . العَقَدَة - بيخ و بُن زبان ، واحد ( العَقَد ) است . العَقِدَة - واحد ( العَقِد ) است ، به معناى ريگ تودهء متراكم . عَقَرَ - عَقْراً ه : او را زخمى كرد ، - الإِبلَ : دست و پاى شتر را با شمشير قطع كرد ، - بِه : او را از رفتن بازداشت ، - بِالصَّيد : شكار را زد ، - عَقْراً و عُقْراً و عُقاراً تِ المَرْأَةُ او النَّاقَةُ : زن يا شتر ماده عَاقِر يعنى نازا شد . عَقُرَ - - عُقْراً و عَقَارَةً و عِقَارَةً تِ المرأةُ أو الناقةُ : آن زن يا ماده شتر نازا شد و نتوانست بزايد . عُقِرَ - تِ المرأَةُ أو الناقةُ : مرادف ( عَقُرَتْ ) است . عَقَّرَ - تَعْقِيراً [ عقر ] الإِبل : شتر را بسيار زد ، بسيار زخمى كرد . العُقْر - مص ، - ج أَعْقار : آنكه فرزند ندارد ، محلهء مردم ، ميان خانه ؛ « في عُقِر دارِه » : دَر خانهء او ، بهترين جاى خانه ، بهترين ابيات شعر ، آتش و گُداخته‌هاى آن ، كاخ ، مهريهء زن ، جاى نوشيدن آب از منبع يا حوض آب . العَقْر - ميانِ خانه ، محلهء مَردم ، خانه ، ساختمان بلند . العُقُر - انبوه آتش و گداخته‌هاى آن . العُقَر - آنكه ستور را پس از خسته كردن بزند . العَقْرَب - ج عَقَارِب [ عقرب ] ( ح ) : عقرب ، كژدم ( اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان است ) و به آن ( امُّ عِرْيَط و امُّ سَاهِرة « نيز گويند ، - ( فك ) : نام يكى از برجهاى آسمانى است ؛ » عَقْرَبُ السّاعَة « : عقربهء ساعت ؛ » عَقْرَبُ الصُّدْغ « : گوشهء زلف زن كه به شكل نيش عقرب بر پيشانى خود بياويزد . العَقْرَباء - [ عقرب ] ( ح ) : مؤنّث ( الْعَقرَب ) است . العُقْرُبَان - [ عقرب ] ( ح ) : مذكر ( العَقْرب ) است . العَقْرَبَة - [ عقرب ] ( ح ) : مؤنّث ( العَقْرب ) است . العُقْرَة - مرادف ( العَقْرَة ) است . العَقْرَة - نازائى و عقيم بودن ؛ « حَمَلَتْ بَعْدَ عَقْرَةٍ » : آن زن پس از مدتى نازائى آبستن شد . العُقَرَة - مُرادف ( العُقَر ) است ، آنچه كه پُشت ستور را زخم كند ، مانند زين اسب ؛ « امرأَةٌ عَقَرَةٌ » : زن كه در رَحِم او دردى باشد . عَقَصَ - - عَقْصاً الشعَر : موى سر را بافت ، - تِ المَرْأَةُ شَعْرَها : زن موى سر خود را در پُشت سر جمع كرد . العِقْصَة - ج عِقَص و عِقَاص : گيسوى بافته . عَقْعَقَ - عَقْعَقَةً [ عقعق ] الطائرُ بصوته : پرنده پياپى آواز داد . العَقْعَق - [ عقعق ] ( ح ) : پرنده ايست به شكل كلاغ كه عرب با آن فالِ بد مىزد و در زبان متداول به آن ( القَعْق ) گويند . عَقَفَ - - عَقْفاً العودَ و نحوَه : سر چوب را كج كرد . عَقَّفَ - تَعْقِيفاً [ عقف ] العودَ و نحوَه : چوب را كج كرد ، خم كرد . العَقْفَاء - ميلهء آهن كه يك سَرِ آن كج و خميده شده باشد ، گوسفندى كه شاخهايش بر روى گوشهايش پيچيده باشد ، - ( ن ) : گياهى است مانند سداب كه شكوفه‌هاى آن سرخ رنگ است و گوسفند را در اثر خوردن آن مىكشد ولى به شُتر ضررى نمىرساند . عَقَلَ - - عَقْلًا البعيرَ : زانوى شتر را تا كرد و آن را با ريسمانى كه ( عِقَال ) نامند بَست ، - الدّواءُ بَطْنَه : دوا شكم او را بست ( قبض كرد ) ، - تِ المَرْأَةُ شَعْرَها : زن موى خود را شانه كرد ، - القَتيلَ : ديه ( خونبهاى ) كشته را پرداخت ، - لَه دَمُ فُلانٍ : از قصاص قاتل صرفنظر كرد و با گرفتن خونبها راضى شد ، - عَن فُلانٍ : ديه و جريمهء قتل ديگرى را پرداخت ، - - عَقْلًا الشَّيءَ : آن را درك كرد و چاره انديشيد ، - عقلًا و مَعْقُولًا الغلامُ : جوان بالغ شد ؛ « ما فعلتُ مُنْذُ عَقَلْتُ » : از وقتى كه بالغ شدم كارى نكردم ، - فلانٌ بَعْدَ الصِّبا : پس از دوران جوانى به اشتباه خود پى برد